اجتماعی و فرهنگیخط‌مشی‌گذاری فرهنگی

ما و مسئله تاریخی برنامه‌ریزی در ایران؛ بخش اول

ما و مسئله تاریخی برنامه‌ریزی در ایران؛ بخش اول

برکسی پوشیده نیست که در عصر حاضر، «نوآوری‌های علمی و فناورانه» موتورهای محرک اقتصادهای ملّی و محلّی، و منبع پویایی ایجاد رشد اقتصادی هستند. این موضوع نیز بر کسی پوشیده نیست که فرم رشد اقتصادی کشور ما عمدتاً مبتنی بر توسعه صنعتی‌ای است که بر اساس یک پیوند ضعیف با نظام آموزش عالی سازمان‌یافته است. بخش عمده‌ای از این نقصان ناشی از خلأها و نقاط ضعف برنامه‌ریزی کشور است که دارای ریشه‌ای فرهنگی است. البته اشتباه نکنید، تمرکز مطلب حاضر بر «سیاست‌زدگی» برنامه‌ریزی کشور است که صبغه‌ای تاریخی داشته و به مثابه «نهاد» بر سایر نظام‌ها همچون نظام آموزشی و نظام تولیدی ما سایه افکنده است. مطلب حاضر را از یک مسئله رفتاری در حوزه نظام علمی و تحقیقاتی آغاز خواهیم کرد و به مشکلی تاریخی که برگرفته از تجربیات گروه مشاوره دانشگاه هاروارد در تهیه برنامه عمران سوم ایران است؛ بازخواهیم گشت.

جناب آقای دکتر قانعی‌راد (۱۳۹۲) در بررسی رفتار دانشجویان تحصیلات تکمیلی در تدوین مقالات پژوهشی به نکته‌ی مهمی اشاره دارند که لازم است در این بخش از مطلب ضمن اشاره به آن به ریشه‌یابی آن بپردازیم. این ریشه‌یابی ناظر به یک خلأ تاریخی در ساختار برنامه‌ریزی کشور می‌باشد که در پرتو فرهنگ جمعی و اجتماعی ما شکل یافته است. قانعی راد ضمن بررسی جامعه‌شناختی انگیزه و نحوه مشارکت دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی در تولید علم و رشد علمی کشور، نکته‌ای را متذکر می‌شوند که در مقایسه با انگیزه مشارکت سایر دانشجویان در دیگر کشورها محل تأمل است:

«دیدگاه‌های جامعه‌شناسی علم در توضیح علل فعالیت‌های علمی بر مقولاتی چون «جامعه پذیری علمی، نظام کنترل اجتماعی و نظام پاداش دهی» تأکید دارند. افزایش تولید مقالات دانشجویی در موقعیت کاهش پایبندی عمومی به هنجارهای علم صورت می گیرد. پاداش اصلی «تقدیر» یا «به رسمیت شناخته شدن» در جامعه‌ی علمی محلی و مشارکت در نظام ملّی ارجاع‌دهی و استناد نیست…هدف بخش زیادی از دانشجویان ایرانی از نگارش مقالات بین‌المللی معطوف به اهداف راهبردی فردی او است. او با ایفای کرداری علمی چون «ارائۀ مقاله در مجلات علمی» می‌کوشد «رزومه‌ی» خود را تقویت کند تا وارد سازوکارهای پذیرش، نه لزوماً و اصالتاً در اجتماع علمی، بلکه در دانشگاه‌های خارج از کشور شود…دانشجویان اغلب تلاش می‌کنند به گونه‌ای صوری سازوکارها و هنجارهای تدوین مقالات را رعایت کنند و دانشگاه‌های خارجی را متقاعد سازند که مطابق استانداردهای دانش جهانی پیش‌رفته‌اند و این شایستگی را دارند که در مقیاسی جهانی از «سرمایۀ نمادین» و «منابع فرهنگی و عاطفی» این میدان بهره‌مند شوند. نگارش مقالاتی که خارج از کشور «تجاری‌سازی» می‌شوند و به پیشرفت اقتصاد جهانی کمک می‌کنند! » (قانعی‌راد، توکلی و سوختانلو، ۱۳۹۲، ص. ۱۷۹).

چکیده نتیجه‌گیری مطلب فوق عبارت است از این که فرآیند و محتوای کنشگران نظام آموزش عالی ما محصول هنجارهای مرسوم اجتماعات علمی نیست بلکه محصول اهداف شخصی‌ یا شخصی‌سازی‌شده‌ای است که کنشگران برای جایابی نمادین خود در طبقات اجتماعی یا حرفه‌ای دنبال می‌کنند. این وضعیت را می‌توان در سایر نظام‌ها و زیرنظام‌های کشور نیز جست. یکی از مهمترین نظام‌ها که مسائل و آسیب‌های آن می‌تواند سایر نظام‌ها از جمله همین نظام آموزشی و نظام تولیدی ما را تحت تاثیر خود قرار دهد، «نظام برنامه‌ریزی» است که بخش مهمی از حکمرانی یک کشور است. برخلاف عرف رایج، می‌خواهم این مسئله را در بستری تاریخی مورد تامل قرار دهم.

نظام برنامه‌ریزی کشور نقش راهبری نظام اجرایی و از جمله نظام آموزش عالی کشور را داراست. یک مسئله در این زمینه این است که کارکرد حوزه برنامه‌ریزی کشور ما ناشی از هنجارهای مستدل و «عقلاییِ» نخبگان غیرسیاسی برنامه‌ریزی نیست بلکه تحت تأثیر هنجارهای سلسله‌مراتبی فعالان سیاسی آن قرار دارد. البته دو مسئله فوق از یک جنس نیستند و مسئله دوم به نوعی ریشه‌ی تاریخی بر مسئله نخست است. اگر بخواهیم نیم‌نگاهی به تجربیات برنامه‌ریزی در کشور داشته باشیم؛ آسیب‌های متنوعی را می‌توانیم شناسایی کنیم که حرکت پویای نظام اجرایی کشور را (اگر نگوییم مختل، باید بگوییم) کند ساخته است. بخشی از این آسیب‌ها ناشی از مسائل درون نظام برنامه‌ریزی کشور است که اتفاقاً صبغه‌ای تاریخی دارد. مرور تجارب مستندشده از عدم موفقیت گروه مشاوران دانشگاه هاروارد در تهیه برنامه عمرانی سوم ایران (۴۶-۱۳۴۲) که در قالب کتابی از سوی تاس اچ. مک‌لئود منتشر شده است؛ متضمن دانش ضمنی مناسبی از ریشه‌های تاریخی مسئله برنامه‌ریزی در کشور است. می‌دانیم که این گروه در سال ۱۳۴۱ و بعد از یکسال کار مطالعاتی-پژوهشی، بدون هماهنگی با حکومت ایران، ایران را به مقصد امریکا ترک می‌کنند. آنطور که از مستندات و گزارشات منتشرشده این گروه برمی‌آید یک دلیل مهم چنین ترک ناگهانی و بدون هماهنگی‌، ناشی از بسترهای نامناسب و تاحدی ناممکن تدوین یک برنامه عمرانی اثربخش و مفید در ایران بوده است. در زیر به بخشی از این مشکلات بصورت نقل قول اشاره خواهیم داشت. متن تجارب نقل شده؛ شفاف، روان و بی‌نیاز از هرگونه تبیینی در این خصوص است:

  1. سازمان برنامه، تا اندازه زیادی به دلیل وجود سوءظن به تشکیلات سنتی دولت، ایجاد شد. چنین سوء ظنّی مبنای درستی داشت و هر گفته‌ای برخلاف آن احمقانه خواهد بود. در واقع، به راحتی و به کرات می‌توان نشان داد که بخش عمومی در ایران چیزی کمتر از یک مدل کارای دیوانسالاری است. اما این دیوانسالاری با وجود ابتلاء به کاستی‌های آشکار و داشتن ویژگی‌های خاص خود، ابزار اصلی اجرای سیاست‌های بخش عمومی در کشور است….تشکیل سازمان برنامه، خود باعث شکاف [بیشتر] برنامه‌ریزان و دستگاه‌های اجراکننده‌ برنامه‌های دولت شد (ص. ۴۷).
  2. در واقع ما، دائماً در بیم و حیرت از شدت شخصی‌شدن پدیده‌های اجتماعی در جامعه‌ای بودیم که به حق می‌توان آن را «جامعه‌ای شخصی‌شده» نام نهاد. در چنین جامعه‌ای شخص، عقاید وی، جایگاه اجتماعی وی و کار و دانش حرفه‌ای او، همه معرف یک کل تفکیک‌ناپذیرند. تمایز منازعات فکری و منازعات شخصی که در اکثر جوامع،  کاری بسیار دشوار است در جامعه ایران عملاً ناممکن می‌شود. در این کشور، حمله به هر اندیشه‌ای غالبا معادل با حمله به صاحب آن اندیشه تلقی می‌شود و به این ترتیب، آن را اهانت‌آمیز می‌دانند نه سودمند…در برخوردهای فکری در ایران آن چه راه‌حل مسئله بنظر می‌رسد معمولاً راه‌حل نیست بلکه نوعی «سازش ناپایداری» است که با متقاعد شدن یا تغییر نگرش فرد چندان سر و کار ندارد. در این شرایط، چون افراد با یکدیگر برخورد شخصی می‌کنند نه عقیدتی، برخوردها معمولاً با صف‌آرایی و یارگیری علیه یکدیگر حل می‌شود نه با برهان و استدلال (صص.۳-۵۲).
  3. وضعیت فوق در جوامع توسعه‌یافته نیز وجود دارد و هر گفتهٔ خلاف آن ادعایی احمقانه است. اما در این جوامع مبارزهٔ فکری به غیر از قواعد فوق، قواعد پذیرفته شدهٔ دیگری دارد. فلسفهٔ اجتماعی، سنت‌های آکادمیک و ساختار نهادهای سیاسی همه به عنوان اهرم های بسیار قوی ضامن آن هستند که در درازمدت هر اندیشه‌ای فقط به خاطر شایستگی‌‌هایش می تواند دوام آورد و حتی شاید به‌تنهایی به نام نامی عقل و استدلال حاکمیت یابد. فضای فکری که ما در آن کار می‌کردیم از این جنبه، بسیار نومید کننده بود. در این مبارزه که با کوبیدن متقابل طرفین همراه بود نزدیک‌ترین همکاران ایرانی ما از جنبهٔ تاکتیکی در موقعیت بسیار ضعیفی قرار داشتند و این حتی در خود سازمان برنامه نیز مصداق داشت. برنامه‌ریزان، به طور گریزناپذیری در تنگنا بوده و از حریف عقب افتاده بودند. در ایران این مبارزه با ادب و نزاکت خاص ایرانیان انجام می‌شود و این نزاکت در جهت منزوی‌کردن برنامه‌ریزان عمل می‌کند نه براندازی آنان. در پایان مأموریت ما در ایران، فرایند منزوی‌کردن برنامه‌ریزان به حد نهایی خود رسید؛ به نحوی که آنان به غیر از خود کس دیگری را که با وی بحث و گفت‌وگو کنند سراغ نداشتند. سه ماه آخر پروژهٔ ما -ماه‌هایی که باید به تعمق دربارهٔ مواد و تهیهٔ این گزارش می‌گذشت- پر حرارت‌ترین مقطع فعالیت و اگر نه مولدترین آن‌ها بود. البته این وضعیت به خواست ما یا برحسب اتفاق ایجاد نشد. فعالیت فوق تماماً معطوف به مبارزهٔ مرگ و زندگی بود که برای بقای اندیشهٔ برنامه‌ریزی انجام می‌شد….
  4. کارکنان ایرانی که امور سازمان برنامه را در دست داشتند، با دو ویژگی مرتبط با هم مشخص می‌شدند: الف) عملاً تمام تحصیلات عالی را در خارج از کشور گذرانده‌اند (عمدتاً در آمریکا) و ب) شخصاً از خانواده‌های «مرفه» در ایران هستند. هرگونه بحث دربارهٔ تأثیر ویژگی اول پای ما را در جای سستی قرار می‌دهد. با وجود این، باید بر زمینهٔ سست پا گذاشت تا بحث کاملاً صادقانه باشد. به یقین، هیچ قسمت این گزارش قصد گفتن این را ندارد که همکاران ایرانی ما کم‌هوش و فاقد قابلیت‌های برجسته بودند، اما اینان با خود نشانهٔ حضور طولانی در خارج از کشور را دارند و هر قدر این حضور طولانی‌تر بوده باشد نشانهٔ فوق عمیق‌تر است.این عده، اکثراً به معنای واقعی در ایران غریب بودند؛ زیرا به علت چند سال زندگی خارج از کشور که برخی از آنان مدت بسیار طولانی اقامت داشتند، رنگ و بوی فرهنگ‌های بیگانه را به خود گرفته‌بودند. این رنگ و بو نیز معمولاً از جنبه‌های آرمانی (یا حتی اسطوره‌ای) این فرهنگ‌ها اخذ شده بود تا واقعیت‌های آن. آشنایی اندک و گزینشی آنان با این فرهنگ‌ها احتمالاً سبب این امر بوده است.آنان تحت جبر شرایط یا ویژگی‌های شخصیتی خود، نقش نمایندگان الگو‌های فرهنگی را گرفتند که البته به طور کامل هم آن را نفهمیده بودند و خود را با این الگوها به صورت ناقص هم‌رنگ کرده بودند. در جریان این غربت فرهنگی، آنان نه فقط ارتباط خود با فرهنگ سنتی و بومی را قطع کردند،‌ بلکه برای اکثر این افراد عنصر بومی فرهنگ به عنصر «بیگانه» بدل شد؛‌ عنصری که فقط در صورت اجبار به زندگی در میان هم‌وطنان، باید آن را تحمل کرد…جامعهٔ ایران نگرش‌های گوناگونی را نسبت به آنان نشان داد که از بی‌تفاوتی تا درجات مختلف ناسازگاری و کینه‌ورزی و در نهایت، دشمنی را در بر می‌گرفت… هنگام بررسی میزان اثربخشی تحصیل‌کردگان خارج از کشور در سازمان برنامه، که تعلق خاطری نیز به خارج پیدا کرده‌اند مسئلهٔ دیگری را باید مد نظر قرار داد. ما بارها پی بردیم که آنان اکثراً تعهد کامل به بازسازی و اصلاح امور در ایران ندارند. آنان با کارهایی مانند حفظ تماس با وطن جدید خود، آمادگی (و در برخی موارد، داشتن شور و شوق) برای جذب فرصت‌های شغلی در خارج، علاقه‌مندی به تحصیل فرزندان خود در خارج و حتی تمایل عده‌ای از آنان به دنیا آمدن فرزندانشان در خارج -تا از مزیت‌های شهروندی جدید برخوردار شوند و از زیان‌های ایرانی‌بودن بگریزند- به طور عجیبی به کارهای خود در ایران جلوهٔ موقتی‌بودن داده‌بودند (صص 50-48)….در ماه‌های آخرِ کار گروه دوم مشاوران هاروارد در ایران، شمار روزافزونی از ایرانیان که در دانشگاه‌های کشور خود تحصیل کرده‌ بودند به جمع کارکنان مدیریت امور اقتصادی پیوستند یا متقاضی استخدام در این مدیریت بودند. آنان فقط در پست‌های پایین سازمان برنامه استخدام شدند… اگر در بین روشنفکران، کسانی باشند که به غیر از دل‌مشغولی به هدف‌های شخصی، روحیه ایثار و فداکاری برای یک هدف ملی داشته باشند، به احتمال زیاد آنان را باید در بین همین گروه جستجو کرد…آنان به گروه خانواده‌های حاکم تعلق نداشتند که نخبگان رهبری‌کننده جامعه ایران را تشکیل می‌دادند. آنان نماینده رده‌ی دوم بی‌شکل و شماری بودند که روزنامه‌نگاران خارجی مصراً آن را «طبقه متوسط و رو به رشد» توصیف می‌کردند (این طبقه یقینا نه «متوسط» و نه «رو به رشد» بود). همین نقصان، یعنی عدم تعلق به طبقه و جایگاه اجتماعی ممتاز در ایران کافی بود تا آنان را از دست‌یابی به موقعیت‌های پرنفوذ محروم کند یا حتی سبب شود که اشخاص ذینفوذ به نظراتشان توجه نکنند (صص ۶-۶۵).

بخشی از این تجارب مستندشده، حکایت از یک مسئله فرهنگی و تاریخی دارد و آن‌هم تمایزنیافتگی حریم شخصی و جمعی با حیطه و حریم حرفه‌ای افراد است؛ به نحوی که امکان بررسی‌ کارشناسی و فنی مسائل و ایجاد یک فرآیند شبه‌عقلایی برنامه‌ریزی را مختل و آن را آسیب‌‌پذیر می‌سازد. این مسئله به عنوان یک قاعده بازی رفتار می‌کند و فرآیندها و کنش‌های بازیگران عرصه برنامه‌ریزی و اجرایی کشور را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و از همین رو است که در ابتدای متن از آن به عنوان «نهاد» یاد کردیم. به راستی برای رفع این مسئله که صبغه‌ای طولانی دارد چه می‌توان کرد و مسئولیت اجتماعی آن متوجه چه بازیگرانی در عرصه دولتی، عمومی و خصوصی است؟ . . .


منابع:

  • قانعی راد، محمد امین، توکل، محمد و سوختانلو، حسین (۱۳۹۲). انگیزش‌ها و کنش‌های راهبردی دانشجویان تحصیلات تکمیلي در نگارش مقالات علمي بین المللي. مطالعات اجتماعي ایران، ۷(۲). صص. ۱۸۴-۱۵۵٫
  • مک‌لئود، تاس. اچ. (۱۹۶۴). برنامه‌ریزی در ایران؛ بر اساس تجارب گروه مشاوره دانشگاه هاروارد در ایران در تهیه برنامه عمرانی سوم. ترجمه: علی اعظم محمدبیگی (۱۳۸۴)، تهران: نشر نی.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا